تبلیغات
شیرین شعور - جوهر کارآفرینی چگونه رنگ جاودانه می گیرد؟ ( نوشته ی آقای احمد پاکزاد)
 
زایش ایده های مدنی
شیرین شعور
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM
 
 

اشاره :

شانزدهم آذرماه سال 1395 سعادتی بود تا با مشاور محترم هیات مدیره ی شرکت کشاورزی و زعفران ادمان « جناب آقای احمدپاکزاد» از نزدیک آشنا شوم . لحن خوش آهنگ ایشان که از دانشکاران و ذخایر مجرب کسب و کار ( با بیش از نیم قرن پیشینه ی خدمتی) هستند سرشار از طراوت و شوخ طبعی است و وقتی  با نگاهی موقر خود را با تک مصرع : « چه خوش گفت فردوسی پاکزاد» معرفی می کنند ، دل هر صاحبدلی را به مغازله با امید می کشانند! متن ذیل یکی از دل نوشته های ایشان را ( که بواقع درس آموخته ای از آقای محمود خیامی در سال های نه چندان دور است) با این امید که آن بزرگوار حمل برجسارت  نپندارند از سایت اختصاصی شان در باشگاه مدیران وام گرفته و تقدیم مخاطبین محترم تارنگار شیرین شعور می دارم./ به آرزوی طول عمر و سلامتی ایشان

سامرند داودی

 

می خواهم شمارا به پنجاه سال قبل ببرم ، قصد دارم درچند نوبت و در گذر چند ماه ، خاطراتی ازشرایط کارکردن در دهه ی چهل را برایتان بنویسم. می خواهم جلوه هایی از کارآفرینی ناب ،که خود دیده ام و تجربه کرده ام را ، برایتان بازگو کنم تا خودتان به نقد بگیرید و قضاوت کنید.خدارا شکر، اکنون در عصر کبیر آگاهی ها هستیم و از بابت هر چیز، هر اندازه اطلاعات که لازم داشته باشیم ، در کم ترین زمان در دسترس مان قرارمی گیرد.به عنوان مثال توی اینترنت بنویسید " کارآفرین " ببینید دنیایی از مقالات و کتاب ها و اظهار نظر ها برایتان باز می شود و شما را اشباع می کند.حال بنویسید " بنیانگذاران ایران خودرو " بازهم سایت های گوناگونی برایتان گشوده می گردد و به صورت کلیشه ای ، اطلاعاتی از شکل گیری اولیه ایران ناسیونال و گذار به ایران خودرو برایتان قابل دسترس می شود.

در حال حاضر و در پروسه شکل گیری و حرکت به سوی تکامل صنایع خودروسازی ،کم تر کسی است که تاریخ این صنعت را با برادران خیامی ، عجین و به هم آمیخته نداند. و باز کسی نیست که با رشد صنعت کشور در دهه های چهل و پنجاه آشنا باشد واز نقش محمود خیامی در تاسیس کارخانجات بزرگ در تبریز و اصفهان و مشهد واراک و قزوین و سایر شهر های کشور، سخن به میان نیاورد.حتما می دانید که ایشان در دوران پس از انقلاب که بناچاردرآن سوی آب های خلیج فارس زندگی می کنند ، تا سال 2014 میلادی بیش از پنجاه کارخانه در خارج از کشور احداث کرده اند.آقای محمود خیامی به عنوان کارآفرین نمونه و برتر جهان از دست پاپ پل ششم جایزه برترین کارآفرین جهان را دریافت کردند. همچنین به پاس مراکز علمی و آموزشی و درمانی فراوانی که در قاره آفریقا و در استان های محروم کشور خودمان احداث نموده اند، ازسوی ملکه انگلستان به عنوان برترین خیر و نیکوکار جهان برگزیده شده اند.اینترنت همه ی این اخبار را به شما می دهد اما از امروز من می خواهم با بیان و یادداشت خاطراتی ، دریچه های دیگری را به روی جلوه هایی از تدبیر و کارآفرینی سال های دورترصنعت کشورمان را ، آرام آرام برای شما باز کنم و شما را باقلب بزرگ این ابر مرد صنعت خودرو کشور از نزدیک آشنا کنم تا ببینید :" چگونه مردان بزرگ پرده ی پندار می درند و همه ی کارشان ، خدا گونه می شود؟ ""ماجرا " یی را که از این به بعد برایتان تعریف می کنم ، موضوعی است که بین من و شخص ایشان رخ داده وتا چهار سال ادامه داشته است و اتفاقا همین مداومت در پیگیری چهار ساله ایشان بوده است که پنجاه سال است بنده را مدیون خودشان ساخته اند.                                                                                                                                            (1)                                                                                   برای اولین بار است که قلم بدست می گیرم و این خاطرات را می نویسم ، تا کنون فقط در برخی مجامع و کلاس ها و نشست های کاری به عنوان نمونه هایی از اصالت کارآفرینی ، گوشه ای از این خاطره ها را بیان می کردم.پس شما مدیران عزیز اولین کسانی هستید که گوشه هایی از تاریخ پنجاه سال گذشته صنعت کشور را بدون واسطه ، از راویی که خود نقش مستقیم در شکل گیری این جریانات داشته است ، مطالعه می فرمایید.

خرداد  1345

ما در شرق تهران زندگی می کردیم ، خیابان فرح آباد نیروی هوایی ( پیروزی فعلی ) ، درکلاس سوم متوسطه شبانه دبیرستان آذر میدان بهارستان درس می خواندم.دبیرستان های خوارزمی ، خزایلی و آذر در آن زمان کلاس های شبانه داشتند و دبیرستان آذر از نظر انضباطی راحت تر بود و تاخیر ها را خیلی سخت نمی گرفت. دبیرستان آذر برای من که هرروز باید راه طولانی از جاده کرج تا بهارستان را در سرما وگرما طی می کردم تا به کلاس برسم و همه روزه تاخیر داشتم بهتر بود.آن دوران ، ساعت کار قانونی روزانه 9 ساعت بود ، شش صبح شروع کاربود و تا چهارو نیم عصر سرکار بودیم( باساعت ناهار)، کلاس های شبانه هم از ساعت پنج و نیم عصر شروع می شد و تا نه و نیم شب ادامه داشت.تصور کنید هر روز ساعت چهار و چهل و پنج دقیقه صبح سوار سرویس می شدیم (نزدیک به بیست دقیقه پیاده رفتن تا به سرویس رسیدن و از نیم ساعت قبل بیدار شدن را هم اضافه کنید یعنی هررور چهار صبح باید بیدار می شدیم) چون بین ده دقیقه تا پانزده دقیقه مانده به شش صبح باید کارت ورود به کارخانه را ساعت می زدیم.اگر با یک ساعت تاخیر به کارخانه می رسیدیم ، همان روز سه ساعت جریمه می شدیم و یک روز غیبت برابر بود با سه روز رایگان کارکردن و یا اخراج شدن.

باید سعی می کردیم که از سرویس جا نمانیم چون آن ساعت صبح وسیله ای نبود که مارا به کارخانه ببرد، نیروی هوایی کجا و جاده کرج کجا؟ این وضعیت شب و روز ما بود و کارکردن و درس خواندن و زندگی کردن مان این گونه سپری می شد.عصر ها یک ربع به پنج سرویس ها از کارخانه راه می افتادند ( اتوبان کرج هنوز وجود نداشت)، تا به تهران می رسیدیم من هر روز با تاخیر و اغلب از ساعت دوم به کلاس ها می رسیدم.همیشه هم به خاطر ترافیک خیابان ( جمهوری فعلی ) اغلب روزها مسیر طولانی سه راه ( جمهوری) تا بهارستان را از سرویس پایین می شدم و پیاده می دویدم تا با ساعت تاخیر کم تری به کلاسها برسم .شب ها هم پس از پایان کلاس ، تازه مشکل رسیدن به خانه شروع می شد ، از بهارستان تا آخر خیابان نیروی هوایی ، با هجوم سیل جمعیت دانش آموزان این دبیرستان ها و اتوبوس های دوطبقه پر از مسافرآخر شب ، دردسری داشتیم برای به خانه رسیدن.هیچ شبی زود تراز ساعت یازده شب به خانه نمی رسیدم واگر می خواستم شامی بخورم و مروری سطحی به درس ها داشته باشم ساعت به یک بعد از نیمه شب هم می رسید.                                                                                                                                        (2)                                                                                        

 آن زمان با این وضعیت درس می خواندیم ، اما مشکل اساسی تر این بود که اغلب روزها اضافه کار اجباری بود و باید تا هفت شب کارخانه باشیم ، خدا رحمت شان کند سرپرستی داشتیم که اصلا با سواد داشتن میانه خوبی نداشتند و مخصوصا مرا اضافه کاررا می نوشتند و به خواهش های من اصلا توجهی نمی کردند و گاه مرا مسخره هم می کردند.یک روزکه امتحان داشتیم و باید حتما در کلاس حاضر می بودم ، اسمم را در لیست اضافه کار نوشتند ، یادم نمی رود خیلی التماس کردم که اسم مرا ننویسند و ایشان قبول نکردند. ( یادتان نرود در فرهنگ کاری دهه چهل کار می کردیم که اصلا فرهنگی نبود.)از من التماس بود و از ایشان امتناع ، هرچه توضیح دادم امشب امتحان داریم وحتما باید سر کلاس باشم اهمیت ندادند و من بی اختیار گریه ام گرفت ، در همان زمان متوجه شدم که آقای خیامی از خیابان کنار سالن عبور می کنند. همه کارگران ، ایشان را با اسم کوچک صدا می کردیم ، از توی سالن به سمت درب کارگاه با شتاب حرکت کردم و ایشان را صدا زدم : محمودآقا ، محمودآقا 

و ایشان توقف کردند.من به سمت ایشان دویدم و سرپرست هم به دنبالم و من همچنان گریه می کردم تا به آقای خیامی رسیدم و ایشان با دست به سرپرست اشاره کردند که برگردد و نزدیک نشود.دستمال پارچه ای از جیبشان درآوردند و به من دادند تا اشک هایم را پاک کنم ، دست روی شانه من گذاشتند و سعی داشتند آرام شوم و من به اندازه تمام التماس هایی که در چند ماه قبل از علی اقا کرده بودم که مرا اضافه کار ننویسد ، دوست داشتم گریه کنم تا بالاخره آرام شدم واز ایشان خواهش کردم :

 " محمود آقا شمارا به خدا بگویید علی آقا مرا اضافه کار ننویسند."

 پرسیدند چرا ؟ 

- چون می خواهم درس بخوانم ، شب ها کلاس می روم.

_ اکابر می روی ؟(آن زمان بزرگسالان که شب ها برای یاد گرفتن خواندن ونوشتن به کلاس می رفتند ، می گفتند  اکابر می رود)

_ نه محمود آقا ، دبیرستان می روم ، شبانه 

_ کلاس چندم هستی؟

_ کلاس نهم محمودآقا

تا شنیدند شبانه به دبیرستان می روم ، مچ دست مرا گرفتند و با خود بردند ، سرم را به عقب برگردانیدم و دیدم علی آقا و کارگران با نگاه و با تعجب ما را بدرقه می کردند.مرا نزد آقای برادران ، حسابدارشخصی خودشان بردند. (ایشان امین آقای خیامی بودند، برقراری بسیاری از روابط کاری با ایشان بود.)در حضور حسابدارشان از من سؤال کردند: که چند نفر هستیم که شبانه درس می خوانیم ؟ پاسخ دادم دو نفر هستیم و اسم نفر دوم را هم گفتم.پرسیدند ماهی چند شهریه می دهید ؟ گفتم ماهی چهل و پنج تومان( چهارصدو پنجاه ریال) .

                                                                                              (3)

از حسابدارشان خواستند که هر چند ماه یک بار از وضعیت درس خواندن ما به ایشان گزارش داده شود و این دستورات را به حسابدارشان دادند تا اجرایی شود :شهریه ماه های قبل ( مهر تا اردیبهشت ) را به این دونفر بدهید و از این ماه به بعد هم هرماه که قبض پرداخت را می آورند ، قبض را بگیرید و از حساب شخصی خود من پول آن ها را بدهید.به سرپرستان این دونفر بگویید مادام که شب ها به کلاس می روند ، اضافه کار ننویسند شان و فقط ایام تعطیل اضافه کار بایستند.برای امتحانات پایان سال شان یک ماه مرخصی با حقوق به این دو نفربدهید به شرط آن که قبول شوند.روزی که دیپلم شان را گرفتند به من اطلاع دهید.

از اتاق آقای برادران که بیرون آمدم ، دنیا برای من عوض شده بود ، دیگر کابوس هرروز التماس کردن را نداشتم ، انگار همه ی آن اتفاقات ، رؤیا بوده است.حالا ودر تنهایی ، از خوشحالی گریه ام گرفت. من برای چیز دیگری نزد ایشان رفتم و فقط درخواست حذف اضافه کاری را داشتم ، رفتن پیش حسابدار ، مرخصی با حقوق برای امتحانات پایان سال ، قبول پرداخت شهریه تا پایان دوران متوسطه ، همه ی این ها چیز هایی بودند که در اندیشه ی آقای خیامی بود ، حیف که فقط دونفر بودیم و کاش درآن زمان کارگران بیشتری بودند که شرایط مارا می داشتند تا از این مزایا برخوردار می شدند.تابستان همان سال دستور احداث هنرستان در جوارکارخانه را دادند و قرارشد کارگران و فرزندان کارکنان که از هنرستان ایران ناسیونال دیپلم فنی بگیرند ، بورسیه کارخانه شوند و در دانشگاه علم و صنعت ادامه تحصیل دهند و سال بعد هم دستور ساخت پیکان شهر را صادر کردند.

آبان ماه 1348

عبور از سال های 48 تا 45 را در این یاد داشت ، فقط به همین موضوع درس خواندن و دیپلم گرفتن ومراسم پس از دیپلم می پردازیم و  دیگر ماجرا هایی را که در این سال ها ، بین من و ایشان اتفاق افتاد و آموزه های غنی دوران پنجاه سال کاری من شد ، در فرصت های بعدی برایتان می نویسم.نطام آموزش متوسطه دهه چهل با الان متفاوت بود و ما باید از مجموع امتحانات هشت درس اصلی ، جمعا هشتاد نمره می گرفتیم و صفر هم نمی گرفتیم.به عنوان مثال ، من در خرداد48 سه درس را امتحان دادم و جمعا 58،5 ( پنجاه و هشت و نیم ) نمره آوردم و پنج درس دیگر داشتم با 21،5 نمره مورد نیاز برای قبولی.شهریور 1348 با استفاده از یک ماه مرخصی و با خیال آسوده ، بقیه امتحانات برگزار شد و من و همکار دیگرم اوایل آبان ماه همان سال دیپلم خودمان را به اقای برادران تحویل دادیم.فکر می کنید چه اتفاقی افتاد ؟ این سناریو چگونه به پایان رسید ؟                                                                      

                                                                                (4)

آقای برادران گزارش موفقیت ما دو نفر را به آقای خیامی می دهند و به دستور ایشان تدارک دعوت همه خانواده های کارکنان به صرف شام و برگزاری جشن و شادی دیده می شود .فقط برای این که از من و آقای مهندس بازشاد به عنوان دو کارگری که در حین کارکردن درس خوانده ایم و به دریافت دیپلم نایل شده ایم ، با حضور همکاران و جمع خانواده ها ، تجلیل بعمل آید.در آن سال ها ، داشتن دیپلم منزلتی داشت و خصوصا مداومت کلاس رفتن با آن شرایط ، کار آسانی نبود ولی برخورد آقای خیامی با این پدیده و در آن سال ها بسیار حایز اهمیت تر بود.در آن جشن و سرور ، ما دو نفر را به روی سن ( استیج ) خواستند ، آقای خیامی با دستان خودشان روپوش ( لباس) کمک مهندسی به تن ما کردند و دیپلم های مان را در میان شادی خانواده ها به ما تقدیم داشتند و ما را در آغوش گرفتند.از فردای مراسم ، کار ما عوض شد و در گروه مدیران میانی قرار گرفتیم و سرپرست تولید شدیم ، اکنون از این مراسم چهل و هفت سال می گذرد و بی تردید آقای خیامی همچنان شایسته ترین کارآفرین جهان هستند و خواهند بود ، همیشه به سلامت باشند.

                                                               آذر 1395/احمدپاکزاد





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 15 مرداد 1396 01:24 ب.ظ
Excellent site you have here but I was wondering if you knew of any message boards that cover the
same topics discussed in this article? I'd really like to be a part of group where I
can get suggestions from other experienced individuals that share the
same interest. If you have any suggestions, please let me know.
Bless you!
جمعه 22 اردیبهشت 1396 07:05 ق.ظ
A motivating discussion is worth comment. I do believe that you should publish more about this topic, it
might not be a taboo subject but generally folks
don't talk about such subjects. To the next! Many thanks!!
جمعه 8 اردیبهشت 1396 08:07 ق.ظ
Now I am ready to do my breakfast, once having my breakfast coming again to read
other news.
پنجشنبه 24 فروردین 1396 12:57 ق.ظ
I don't even understand how I ended up right here, but
I believed this put up was once great. I do not realize who you
might be however certainly you are going to a famous
blogger when you aren't already. Cheers!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

همآغوش بینشی خاکستری درخصوص فرصت اندیشی در مدار و راهبری مدیریت هستم.
تشکیل دانشکده غرب شناسی در دانشگاه تهران ، ایجاد دانشگاه آسیب شناسی با رویکرد توسعه میهن ، ایجاد بنیاد ملی ایده وران ، بیمارستان سامانه ی اداری ، وزارتخانه ی توسعه میهن و سازمان راهبری مدیریت « وابسته به وزارت خانه ی توسعه » ، تدوین نظام جامع تفکر ملی و عینیت یافتن سازمان های مدنی بزرگترین آرمان و سرآمد تصاویر ذهنی من است .
کانال تلگرام تارنگار khaterateshab@


مدیر وبلاگ : سامرند داودی
نویسندگان
نظرسنجی
آیا با تشکیل دانشگاه آسیب شناسی میهن موافقید؟





جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
 

آپلود عکسکد بارش از موس برای وبلاگ

!--Powered By:Milad Masiha , www.sedanema.blogfa.com -->

دریافت کد آهنگ